کندوکلغتنامه دهخداکندوک . [ ک ُ ] (اِ) ظرفی باشد از گل مانند خم بزرگی که غله در آن کنند. و معرب آن کندوج است . (برهان ) (آنندراج ). آوند گلین فراخ که در آن غله ریخته نگه دارند. (
کندوکاولغتنامه دهخداکندوکاو. [ ک َدُ ] (ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) وررفتن به چیزی . کنجکاوی کردن . ته و توی چیزی را درآوردن . اجزای چیزی را ناشیانه از یکدیگر جدا کردن . وقت خود را صر
کندوکولغتنامه دهخداکندوکو. [ ک َ دُ ک َ / ک ُ ] (ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) کندوکاو. (فرهنگ فارسی معین ).- کندوکو کردن ؛ وررفتن : دیشب تا صبح دزد پشت در کندوکو کرد که باز کند. این
کندوکوبلغتنامه دهخداکندوکوب . [ ک َ دُ ] (ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) کنایه از تشویش و بی قراری . (برهان ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). اضطراب و بی قراری . (فرهنگ رشیدی ). کندن و کوفتن .
کندوکاولغتنامه دهخداکندوکاو. [ ک َدُ ] (ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) وررفتن به چیزی . کنجکاوی کردن . ته و توی چیزی را درآوردن . اجزای چیزی را ناشیانه از یکدیگر جدا کردن . وقت خود را صر
کندوکولغتنامه دهخداکندوکو. [ ک َ دُ ک َ / ک ُ ] (ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) کندوکاو. (فرهنگ فارسی معین ).- کندوکو کردن ؛ وررفتن : دیشب تا صبح دزد پشت در کندوکو کرد که باز کند. این
کندوکوبلغتنامه دهخداکندوکوب . [ ک َ دُ ] (ترکیب عطفی ، اِمص مرکب ) کنایه از تشویش و بی قراری . (برهان ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). اضطراب و بی قراری . (فرهنگ رشیدی ). کندن و کوفتن .
تحلیل فرهنگیcultural analysisواژههای مصوب فرهنگستانکندوکاو در فرهنگ یک جامعه برای دستیابی به درک جدیدی از آن