کندلجلغتنامه دهخداکندلج . [ ک َ دَ ل َ ] (اِخ ) دهی از حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان مرند است و 1850 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4). قریه ای در 61 هزارگزی تبریز میان یام
کندجانلغتنامه دهخداکندجان . [ ک ُ دِ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش اسکو است که در شهرستان تبریز واقع است و 174 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
کندجوابلغتنامه دهخداکندجواب . [ ک ُ ج َ ] (ص مرکب ) کسی که در پاسخ دیگران کند است . مقابل حاضرجواب . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه زود جواب ندهد : خود می دهم انصاف زحد رفت سوءالم از تی
کندجوابیلغتنامه دهخداکندجوابی . [ ک ُ ج َ ] (حامص مرکب ) کند بودن در پاسخ دیگران . مقابل حاضرجوابی . (فرهنگ فارسی معین ).
یاملغتنامه دهخدایام . (اِخ ) ایستگاه میان سگبان و کندلج خط تبریز به جلفا در پنجاه و چهار کیلومتری تبریز.
کندجانلغتنامه دهخداکندجان . [ ک ُ دِ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش اسکو است که در شهرستان تبریز واقع است و 174 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
کندجوابلغتنامه دهخداکندجواب . [ ک ُ ج َ ] (ص مرکب ) کسی که در پاسخ دیگران کند است . مقابل حاضرجواب . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه زود جواب ندهد : خود می دهم انصاف زحد رفت سوءالم از تی
کندجوابیلغتنامه دهخداکندجوابی . [ ک ُ ج َ ] (حامص مرکب ) کند بودن در پاسخ دیگران . مقابل حاضرجوابی . (فرهنگ فارسی معین ).
کندجةلغتنامه دهخداکندجة. [ ک َ دَ ج َ] (ع اِ) چوب بزرگی که بناها در بنای دیوارها و طاقها، آن را به کار گیرند. این لغت مولده است . (از اقرب الموارد). کندجة البانی ؛ در دیوار و اطا