کندلانلغتنامه دهخداکندلان . [ ک ُ دِ / دُ ] (اِخ ) دهی از دهستان براآن است که در بخش حومه ٔ شهرستان اصفهان واقع است و 121 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10). از قرای اص
کندلانلغتنامه دهخداکندلان . [ ک ُ دُ / دَ ] (اِ) نوعی از خیمه را گویند و بعضی این لغت را ترکی می دانند. (برهان ). خیمه ای بزرگ که در پیش درگاه ملوک بر پای دارند و این لغت را برخی
کندلانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نوعی خیمه؛ خیمۀ بزرگ.۲. خیمهای که جلو درگاه پادشاهان برپا میکردند.
کندلانیلغتنامه دهخداکندلانی . [ ک ُ دُ ] (ص نسبی ) منسوب به کندلان است که از قرای اصفهان می باشد. (الانساب سمعانی ). منسوب به کندلان است که از قرای اصفهان می باشد و از آنجاست ابوطا
کردلانلغتنامه دهخداکردلان . [ ک ُ ] (اِخ ) قریه ای است سه فرسنگ بیشتر میانه ٔ جنوب و مشرق شنبه . (فارسنامه ٔ ناصری ).
کندلانیلغتنامه دهخداکندلانی . [ ک ُ دُ ] (ص نسبی ) منسوب به کندلان است که از قرای اصفهان می باشد. (الانساب سمعانی ). منسوب به کندلان است که از قرای اصفهان می باشد و از آنجاست ابوطا
گیلان کوتملغتنامه دهخداگیلان کوتم . [ ] (اِخ ) به گفته ٔ حمداﷲ مستوفی مصب سپیدرود است در دریای خزر. (نزهة القلوب چ اروپا مقاله ٔ سوم ص 217). توضیح اینکه رودخانه ٔ قزل اوزن پس از آنکه
شامیانهلغتنامه دهخداشامیانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) پوش که خیمه ٔ بزرگ سرپهن است . || سقف پهن پارچه ای و این لفظدر تکلم امروز هند هست . (فرهنگ نظام ). || سایبان و آفتاب گردان . چتر تا
لانلغتنامه دهخدالان . (فعل امر) امر از لاندن به معنی جنبانیدن و افشانیدن یعنی بجنبان و بیفشان . (برهان ) (جهانگیری ). رجوع به لاندن شود. || (اِ) مغاک و گودال . (برهان ). گو و م
تتقلغتنامه دهخداتتق . [ت ُ ت ُ ] (اِ) تقتق بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 249). ططق بود. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چادر و پرده ٔ بزرگ . (برهان ) (ناظم الاطباء). سراپرده . (غ