کندشلغتنامه دهخداکندش . [ ک ُ دِ ] (اِ) گلوله ٔ پنبه برزده را گویند که به جهت رشتن مهیا کرده باشند. (برهان ) (ناظم الاطباء). بندش . غلوله ٔ پنبه ٔ برزده . (انجمن آرا) (آنندراج )
کندشلغتنامه دهخداکندش . [ ک ُ دُ ] (ع اِ) عکه که مرغی است مانند زاغ . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). عکه و زاغچه . (ناظم الاطباء). عکه . (دهار). عقعق . (اقرب الموارد). || مؤلف م
کندشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپنبۀ زدهشده که آن را برای ریسیدن پیچیده و گلوله کرده باشند؛ غنده؛ بندش؛ بندک؛ بنجک.
کندشاپورلغتنامه دهخداکندشاپور. [ ک ُ ] (اِخ ) نام شهری . (ناظم الاطباء). جندشاپور. جندیشاپور. گندشاپور. (فهرست ولف ) : نشستنگهش کندشاپور بوداز ایران و از باختر دور بود. فردوسی .و رج
کندشلو سرچشمهلغتنامه دهخداکندشلو سرچشمه . [ ] (اِخ ) قریه ای است هفت فرسنگی میانه ٔ شمال و مغرب شیراز. (فارسنامه ٔ ناصری ).
کندشاپورلغتنامه دهخداکندشاپور. [ ک ُ ] (اِخ ) نام شهری . (ناظم الاطباء). جندشاپور. جندیشاپور. گندشاپور. (فهرست ولف ) : نشستنگهش کندشاپور بوداز ایران و از باختر دور بود. فردوسی .و رج
کندشلو سرچشمهلغتنامه دهخداکندشلو سرچشمه . [ ] (اِخ ) قریه ای است هفت فرسنگی میانه ٔ شمال و مغرب شیراز. (فارسنامه ٔ ناصری ).
تنگناbottleneckواژههای مصوب فرهنگستانهر وضعیتی که باعث کندشدن توسعه و پیشرفت بهویژه در صنعت یا کسبوکار شود
استروطیملغتنامه دهخدااستروطیم . [ ] (اِ) بفرنگی کندش است . (فهرست مخزن الادویه ). خربق . کندس . بیخ گازران . خانق الذئب .
عدرنالغتنامه دهخداعدرنا. [ع َ دَ ] (اِ) کندش است که آن را به شیرازی چوبک اشنان خوانند و آذربویه همان است . (آنندراج ) (برهان ).