کللغتنامه دهخداکل . [ک ُ ] (ع اِ) مخفف کُل ّ بهمان معنی است : طبع هر جزوی که هست آخر سوی کل مایل است . کاتبی .دین ودل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و نهی او میمرد خلق .مولوی .
کُلِّفرهنگ واژگان قرآنهمه - کل (اصل در معناي اين کلمه احاطه داشتن است مجموع هر چيزي را هم که کُل ميخوانند ، براي اين است که به همه اجزا احاطه دارد ، يک فرد سربار جامعه را هم اگر کـَل
کللغتنامه دهخداکل . [ ک َل ل ] (ع اِ) پشت کارد و پشت شمشیر. || وکیل . || ستم . || سختی . || اندوه . || یتیم . || آنکه وی را نه پدر باشد نه پسر. || (ص ) مرد گرانجان بی خیر. (آن
امهنلغتنامه دهخداامهن . [ اَ هََ ] (ع ن تف ) سست تر: فأما ورق هذه الشجرة [ حورومی ] فهو یفعل کل شی ٔ یفعله وردها الا ان الورق اضعف و امهن من قوةالزهر. (مفردات ابن بیطار). || خو
ضجعةلغتنامه دهخداضجعة. [ ض ُ ع َ ] (ع اِ) سستی عقل و رأی (بفتح اول نیز آمده است ). || بیماری . || (ص ) شخصی که مردم او را بسیار بر پهلو اندازند. (منتهی الارب ). و نحریر فاضل اب
مهینلغتنامه دهخدامهین . [ م َ ] (ع ص ) سست و ناتوان . (دستور الاخوان ). خوار و سست . (منتهی الارب ) (مجمل اللغة). ضعیف . ذلیل . بی مقدار. عاجز. پست . بی توان : سجده میکرد او که