کلیچهلغتنامه دهخداکلیچه . [ ک َ چ َ / چ ِ ] (اِ) کلید چوبین را گویند که بدان کلیدان را بگشایند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). در کردی «کیلیج » (کلید). روسی «کلوک » (کلید) (
کلیچهلغتنامه دهخداکلیچه . [ ک َ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان ماربین است که در بخش سده شهرستان اصفهان واقع است و 164 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
کلیچهلغتنامه دهخداکلیچه . [ ک ُ چ َ / چ ِ ] (اِ) مطلق قرص (نان ) (فرهنگ فارسی معین ). قرص . قرصه . (دهار). قرص . (مقدمة الادب زمخشری ) (نصاب ) : به نیم گرده بروبی به ریش بیست کنش
قرصفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (پزشکی) نوعی داروی خوراکی جامد که در شکلها و اندازههای مختلف و با خواص متفاوت عرضه میشود.۲. گردۀ نان؛ کلیچه؛ گرده.۳. هر چیز گرد: قرص خورشید، قرص ماه. قرص
آنلغتنامه دهخداآن . [ ن ِ ] (ضمیر ملکی ) مال ِ. متعلق به . ازملک . و گاهی ازآن ِ و زآن ِ گویند : اسبی بود آن ِ منذر اشقر. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و همه ٔ گوسفندان دیگر ازآن ِ ح
ماهلغتنامه دهخداماه . (اِخ ) قمر. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری ). بمعنی نیر اصغر است که عربان قمر خوانند. (برهان ). قمر را گویند و به زبان دری و تبری مونک و مانک گویند. (ا
شوشترلغتنامه دهخداشوشتر. [ ت َ ] (اِخ )تعریب آن تُسْتَر است . (از معجم البلدان ). نام شهری است در خوزستان . (برهان ). لقب آن دارالمؤمنین . (فرهنگ خطی ). تستر. ششتر. شهری است به
اشقفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهصمغی زردرنگ و تلخمزه که در طب قدیم برای دفع سنگ کلیه و درد مفاصل به کار میرفته.