کلیتلغتنامه دهخداکلیت . [ ک َ ] (ع اِ) سنگ دراز که بدان دهانه ٔ گو کفتار را بند نمایند. کِلّیت . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). کِلّیت . سنگی دراز که با آن لانه
کلیتلغتنامه دهخداکلیت . [ ک ِل ْ لی ] (ع اِ) کَلیت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
کلیتلغتنامه دهخداکلیت . [ ک ُل ْ لی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) هر چیز که عمومیت داشته باشد و شامل همه ٔ اجزاء بود. (ناظم الاطباء). کلیه . کل بودن . تمامیت . مقابل جزئیت . (فرهنگ
کلیتانلغتنامه دهخداکلیتان . [ ک ُ ی َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ کلیة. (از منتهی الارب ).به صیغه ٔ تثنیه ، هر دو گرده . (ناظم الاطباء). کلیتین . و رجوع به کلیتین شود. || آنچه از چپ و راست پ
کلیتوئیهلغتنامه دهخداکلیتوئیه . [ ک ُ ئی ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان احمدی است که در بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس واقع است و 226 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
کلیتوسلغتنامه دهخداکلیتوس . [ کْلی / ک ِ ] (اخ ) سردار سپاه و دوست صمیمی اسکندر بود که جان او را در جنگ گرانیک نجات داد اما خود سرانجام بدست اسکندر کشته شد. (از ایران باستان ج 2 ص
کلیتانلغتنامه دهخداکلیتان . [ ک ُ ی َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ کلیة. (از منتهی الارب ).به صیغه ٔ تثنیه ، هر دو گرده . (ناظم الاطباء). کلیتین . و رجوع به کلیتین شود. || آنچه از چپ و راست پ
کلیتوئیهلغتنامه دهخداکلیتوئیه . [ ک ُ ئی ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان احمدی است که در بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس واقع است و 226 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).