کلولغتنامه دهخداکلو. [ ک ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان ارسق است که در بخش مرکزی شهرستان خیاو واقع است و 299 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
کلولغتنامه دهخداکلو. [ ک َ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان سدن رستاق است که در بخش مرکزی شهرستان گرگان واقع است و 220 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
کلولغتنامه دهخداکلو. [ ک ُ ] (اِ) نان بزرگ روغنی را گفته اند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). کلوج . (از حاشیه برهان چ معین ). و رجوع به کلوج شود.
کلولغتنامه دهخداکلو. [ ک ُ ] (اِخ ) کلی . دهی از دهستان آغمیون است که در بخش مرکزی شهرستان سراب واقع است و 185 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
کلو اسفندیارلغتنامه دهخداکلو اسفندیار. [ ک ُ اِ ف َ ] (اِخ )چهارمین امیر از امرای سربداران که پس از قتل محمد آی تیمور به امارت رسید و چون اصل و نسب و فضل و ادب نبود دست به ظلم و تعدی گش
کلو اسفندیارلغتنامه دهخداکلو اسفندیار. [ ک ُ اِ ف َ ] (اِخ )چهارمین امیر از امرای سربداران که پس از قتل محمد آی تیمور به امارت رسید و چون اصل و نسب و فضل و ادب نبود دست به ظلم و تعدی گش
کلوبندهلغتنامه دهخداکلوبنده . [ ک ُ ب َ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) مهتر غلامان را گویند و به این معنی با کاف فارسی هم بنظر آمده است . (برهان ). مهتر و بزرگ غلامان باشد و آن را به حذف با،
کلوجلغتنامه دهخداکلوج . [ ک ُ ] (اِ) کلو را گویند که قرص نان روغنی بزرگ باشد. (برهان ). کلیچه ٔ بزرگ . (آنندراج ).قرص کلو که نان روغنی بزرگ باشد. (ناظم الاطباء). کلیچه . کلیجه .
کلویانلغتنامه دهخداکلویان . [ ک ُ ] (اِ) ج ِ کلو. (از فرهنگ فارسی معین ) : اکابر و اشراف و کلویان [ و ] اصناف مراسم نثار و پیشکش بجای آورند. (مطلع السعدین ). و رجوع به کلو شود.