کلنجلغتنامه دهخداکلنج . [ ک ِ ل َ ] (اِ) بمعنی چرک و وسخ باشد. || بمعنی عُجْب و خودستایی و تکبر وتجبر هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || انگشت کوچک و خنصر. (نا
کلنجارلغتنامه دهخداکلنجار. [ ک ِ ل ِ ] (اِ) به معنی خرچنگ باشد که به زبان عربی سرطان گویند. (از برهان ) (از آنندراج ). خرچنگ و سرطان . (ناظم الاطباء). در شیراز کِرِنجال به معنی خر
کلنجانلغتنامه دهخداکلنجان . [ ک ُ ل ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان کرزان رود است که در شهرستان تویسرکان واقع است و 840 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
کلنجرلغتنامه دهخداکلنجر. [ ک ِ ل َ ج َ ] (اِخ ) نام موضعی و قلعه ای است در هندوستان . (برهان ) (آنندراج ). موضعی در هندوستان . (ناظم الاطباء). مخفف کالنجر. (حاشیه ٔ برهان چ معین