کلاویزواژهنامه آزادباهم در گیر شدن، بر روی هم زدن، بهم چسپیدن. دیدم دو گنجشک باهم کلاویز شدند و گربه یی هردو را بلعید
کاویزلغتنامه دهخداکاویز. (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان بندرعباس که دارای 30 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).
کاویزنهلغتنامه دهخداکاویزنه . [ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) از آهنگهای موسیقی . (لغات دیوان منوچهری ، چ دبیرسیاقی ) : نوبتی پالیزبان و نوبتی سرو سهی نوبتی روشن چراغ و نوبتی کاویزنه .منوچهر
کلاوی سپسلغتنامه دهخداکلاوی سپس . [ س ِ ] (اِ) گیاهی است که ریشه ٔ آن انگل جو و گندم میشود و یکی از انواع آن ارگو است . رشته های ریسه ٔ این قارچ ابتدا تخمدان جو را فراگرفته پوشش سفید