کلاه کجلغتنامه دهخداکلاه کج . [ ک ُ ک َ ] (اِخ ) تیره ای از بهمئی از شعبه ٔ لیراوی از ایلات کوه کیلویه ٔ فارس . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 89).
کلاه کجلغتنامه دهخداکلاه کج . [ ک ُ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان یوسف وند است که در بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد واقع است و 300 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
کج کلاهلغتنامه دهخداکج کلاه . [ ک َ ک ُ ] (اِ مرکب ) کلاه کج . کلاه دیواره دار بلند که قسمت فوقانی آن به عقب یا به جانبی خمیده باشد. || (ص مرکب ) کج کلا. کسی که کلاه خود را کج بر س
کج کلاهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که کلاه را کج بر سر میگذارد.۲. [قدیمی، مجاز] معشوق زیبا و مغرور.
کج کلاهلغتنامه دهخداکج کلاه . [ ک َ ک ُ ] (اِ مرکب ) کلاه کج . کلاه دیواره دار بلند که قسمت فوقانی آن به عقب یا به جانبی خمیده باشد. || (ص مرکب ) کج کلا. کسی که کلاه خود را کج بر س