کفوفلغتنامه دهخداکفوف . [ ک ُ ] (ع اِ) ج ِ کَف ّ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به کف شود.
کفوفلغتنامه دهخداکفوف . [ ک ُ ] (ع مص ) پیر شدن ناقه پس سوده و کوتاه گردیدن تمام دندانش از پیری . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). پیر شدن ماده شتر و کوتاه گردیدن
کفوفلغتنامه دهخداکفوف . [ک َ ] (ع ص ) ناقه ٔ تمام سوده ٔ کوتاه شده دندان از پیری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ماده شتر پیر که دندانهایش کوتاه شده و نزدیک به افتاد
کففرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) سطح بیرونی دست یا پا.۲. [جمع: کُفوف] دست.۳. [جمع: کُفوف] سطح چیزی: کف اتاق.۴. [قدیمی] کفۀ ترازو.= کف رفتن: (مصدر متعدی) [مجاز] ربودن و دزدیدن؛ ب
کففرهنگ انتشارات معین(کَ) [ ع . ] (اِ.) سطح داخلی دست یا پا که تقریباً گود است . ج . کفوف . ؛ ~ دست خود را بو کردن کنایه از: علم غیب دانستن (بیشتر به صورت استفهام انکاری به کار ر
کفلغتنامه دهخداکف . [ ک َف ف / ک َ ] (ع اِ) پنجه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن ) (مهذب الاسماء) (زمخشری ) (غیاث ). دست ، یا دست تابند دست ، گویند «مد الیه کفَ
طاهرلغتنامه دهخداطاهر. [ هَِ ] (اِخ ) ابن حسین بن یحیی مخزومی بصری ، مکنی به ابومحمد. وی در بصره متولد شده و در ری سکونت داشته است . او بر بیشتر شاعران عصر برتری دارد و از شاعرا
پیر شدنلغتنامه دهخداپیر شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) دیرینه سال گشتن . کلانسال گشتن . شیر شدن موی . (مجموعه ٔ مترادفات ). کافور در محاسن کشیدن . مژگان سفید کردن . (مجموعه ٔ مترادفات