کفشکلغتنامه دهخداکفشک . [ ک َ ش َ ] (اِ مصغر) مصغر کفش . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). کفش کوچک . کفش خرد. (یادداشت مؤلف ): وقتی که بخواهند بگویند حرفی بیجهت به کسی برخورده
کفشکفرهنگ انتشارات معین(کَ شَ) (اِ مصغ .) 1 - کفش کوچک . 2 - سم شکافدار مانند سم گاو و گوسفند، ظلف ؛ مق . سم ، حافر.
کفشکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کفش کوچک.۲. (زیستشناسی) [قدیمی] سم شکافدار، مانند سم گاو، گوسفند، و آهو.
کفشک پشتبندbacking shoeواژههای مصوب فرهنگستانافزارهای سدکننده که در جوشکاریهای الکتروسربارهای و الکتروگازی، برای جلوگیری از سرریز ذوب، به کار میرود
کفشک ترمزbrakeshoeواژههای مصوب فرهنگستانقطعهای دارای اصطکاک زیاد که برای ترمزگیری بر روی غلتشگاه چرخ قرار میگیرد
کفشک ترمز چرخسابwheel truing brake shoeواژههای مصوب فرهنگستانکفشک ترمزی با ذرات ساینده که برای سنگزنی غلتشگاه و لبۀ چرخ بهمنظور اصلاح رویه بهکار میرود
کفشک ریل سومthird rail shoeواژههای مصوب فرهنگستانافزارهای در خطنورد برقی که جریان برق را از ریل سوم میگیرد و به سامانۀ پیشران منتقل میکند
کفشک ترمز چرخسابwheel truing brake shoeواژههای مصوب فرهنگستانکفشک ترمزی با ذرات ساینده که برای سنگزنی غلتشگاه و لبۀ چرخ بهمنظور اصلاح رویه بهکار میرود
کفشکیلغتنامه دهخداکفشکی . [ ک َ ش َ ] (اِ) در اصطلاح کُشتی ، فنی است و آن چنان است که چون حریف دریابدکه هیچ جای خودش در بند خصم نیست ناگاه با نوک پنجه ٔ پا به وسط پای حریف و بیضه
خلاصی کفشک ترمزbrake-shoe clearanceواژههای مصوب فرهنگستانفاصلۀ بین کفشک ترمز و چرخ هنگامی که ترمز آزاد است