کشودنلغتنامه دهخداکشودن . [ ک ُ دَ ] (مص ) گشودن . باز کردن . کشادن . گشادن . (از ناظم الاطباء). رجوع به گشودن شود.
کشیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. رسم کردن، نقاشی کردن ۲. امتداددادن، کشش ۳. تحمل کردن، متحملشدن ۴. پیمودن، توزین کردن، وزن کردن ۵. دود کردن ۶. بردن، حمل کردن ۷. آشامیدن، نوشیدن
کودنفرهنگ مترادف و متضادابله، احمق، بلید، بیشعور، بیعقل، بیوقوف، پخمه، خر، خرفت، دنگل، سادهلوح، کانا، کمهوش، کندذهن، نادان، ناقصالعقل ≠ هوشمند
کشایانیدنلغتنامه دهخداکشایانیدن . [ ک ُ دَ ] (مص ) کشادن فرمودن . کشودن . کشانیدن . (ناظم الاطباء). گشایانیدن . رجوع به گشایانیدن شود.
کشادنیلغتنامه دهخداکشادنی . [ ک ُ دَ ] (ص لیاقت ) قابل کشادن . قبول کشودن . (یادداشت مؤلف ). گشادنی : روئین دژت ار کشادنی نیست در محنت هفتخوان چه باشی . خاقانی .رجوع به گشادنی شو
کشاد دادنلغتنامه دهخداکشاد دادن . [ ک ُ دَ ] (مص مرکب ) در مقصود بر روی کسی واکردن . (آنندراج ). گشاد دادن .- کشاد دادن کار ؛ متعدی کشودن کار. (آنندراج ) : کار را دادن کشاد آلوده خود