کشمشلغتنامه دهخداکشمش . [ ک ِ م ِ ] (اِ) انگور خشک کرده . سکج . مویز. میویز. مامیچ . میمیز. قِسمِش . (یادداشت مؤلف ).هو زبیب صغیر لانوی له . (ابن بیطار). اسم فارسی زبیب بی دانه
زوملغتنامه دهخدازوم . (ع اِ) عصاره ٔ گرفته شده از گیاهان . || آبی که برای خیساندن ، کشمش را در آن کنند. || مقدار آبی که هر بار روی خمیر یا لباس زیر برای شستن ریزند. || دفعه : غ
چونقرالوی یکانلغتنامه دهخداچونقرالوی یکان . [ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نازلو بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه . 970 تن سکنه دارد، از نازلوچای آبیاری میشود. محصولاتش غلات ، کشمش ، حبوبات و
چهار برجلغتنامه دهخداچهار برج . [ چ َ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرحمت آباد بخش میاندوآب شهرستان مراغه ، 700 تن سکنه دارد. از زرینه رود آبیاری میشود. محصولش غلات چغندر، کشمش و ب
چونقرالوی پللغتنامه دهخداچونقرالوی پل . [ پ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نازلو بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه . 370 تن سکنه دارد. از رودخانه ٔ نازلوچای آبیاری میشود. محصولاتش غلات ، چغندر، ک
زبیبیلغتنامه دهخدازبیبی . [ زَ ] (ع ص نسبی ، اِ) زبیب فروش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). زباب و زبیبی ،فروشنده ٔ زبیب را گویند. (از تاج العروس ) (از شرح قاموس ). مویز و کشمش ف