کشمرلغتنامه دهخداکشمر. [ ک َ م َ ] (اِخ ) مخفف کشمیر : تا قله ٔ مازل نشود ساحت کشمیر تا ساحت کشمر نشود قله ٔ مازل . رافعی .رجوع به کشمیر شود.
کشمرلغتنامه دهخداکشمر. [ ک ِ م َ ] (اِخ ) قریه ای است به طرثیت (ترشیز) و سرو معروف و منسوب به زرتشت بدانجا بوده و آن را کاشمر و گاه کشمیر نیز گفته اند. (یادداشت مؤلف ). دهی است
کشمردیلغتنامه دهخداکشمردی . [ ک ِ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به کشمرد که نام اجدادی است . (از انساب سمعانی ).
کشمرزلغتنامه دهخداکشمرز. [ک َ م َ ] (اِخ ) دهی است جزو دهستان افشاریه ٔ بخش آوج شهرستان قزوین . واقع در 51 هزارگزی شمال خاوری آوج و 14 هزارگزی راه عمومی با 466تن سکنه . آب آن از
کشمرةلغتنامه دهخداکشمرة. [ ک َ م َ رَ ] (ع مص ) شکستن بینی کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). منه کشمر انفه کشمرةً، شکست بینی او را. || آماده ٔ گریستن شدن . (منتهی الارب ).
کشمریلغتنامه دهخداکشمری . [ ک َ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به کشمر : ای سرو کشمری سوی باغ سداهراهرگز دمی نیایی و یکروز نگذری .حقوری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ص 17).
کشمرةلغتنامه دهخداکشمرة. [ ک َ م َ رَ ] (ع مص ) شکستن بینی کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). منه کشمر انفه کشمرةً، شکست بینی او را. || آماده ٔ گریستن شدن . (منتهی الارب ).
کشمریلغتنامه دهخداکشمری . [ ک َ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به کشمر : ای سرو کشمری سوی باغ سداهراهرگز دمی نیایی و یکروز نگذری .حقوری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ص 17).
کشمردیلغتنامه دهخداکشمردی . [ ک ِ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به کشمرد که نام اجدادی است . (از انساب سمعانی ).
کشمرزلغتنامه دهخداکشمرز. [ک َ م َ ] (اِخ ) دهی است جزو دهستان افشاریه ٔ بخش آوج شهرستان قزوین . واقع در 51 هزارگزی شمال خاوری آوج و 14 هزارگزی راه عمومی با 466تن سکنه . آب آن از