کشخانکلغتنامه دهخداکشخانک . [ ک َ ن َ ] (اِ مصغر) مصغر کشخان : این کشخانک و دیگران چنان می پندارند که اگر من این شغل پیش گیرم ایشان را این وزیری پنهان کردن برود نخست گردن افگار کن
کشانکلغتنامه دهخداکشانک . [ ک َ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سملقان بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد. واقع در 23هزارگزی جنوب باختری مانه و دو هزارگزی جنوب شوسه ٔ عمومی بجنورد به نردین
کشخانلغتنامه دهخداکشخان .[ ک َ / ک ِ ] (ص ، اِ) دیوث و دیوث شخصی را گویند که زن او هرچه خواهد کند و او چشم از آن پوشیده دارد. (از برهان ). ج ، کشاخنه . کشیخان . در عربی زن جلب و
کشخانیلغتنامه دهخداکشخانی . [ ک َ ] (حامص ) عمل کشخان . دیوثی . زن بمزدی : به پیش کل به همین نرخ می هلد زن کورنظیر نیست کل و کور را به کشخانی .سوزنی .
احمدلغتنامه دهخدااحمد.[ اَ م َ ] (اِخ ) ابن حسن میمندی مکنی به ابوالقاسم ،و بنا بگفته ٔ بعضی ابوالحسن ، و ملقب به شمس الکفاة وزیر معروف سلطان محمود و پسر وی مسعود است . پدر احمد
کشانکلغتنامه دهخداکشانک . [ ک َ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سملقان بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد. واقع در 23هزارگزی جنوب باختری مانه و دو هزارگزی جنوب شوسه ٔ عمومی بجنورد به نردین
کشخانلغتنامه دهخداکشخان .[ ک َ / ک ِ ] (ص ، اِ) دیوث و دیوث شخصی را گویند که زن او هرچه خواهد کند و او چشم از آن پوشیده دارد. (از برهان ). ج ، کشاخنه . کشیخان . در عربی زن جلب و
کشخانیلغتنامه دهخداکشخانی . [ ک َ ] (حامص ) عمل کشخان . دیوثی . زن بمزدی : به پیش کل به همین نرخ می هلد زن کورنظیر نیست کل و کور را به کشخانی .سوزنی .
کشخانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکشیخان؛ مرد بیغیرت؛ دیوث: ◻︎ تا نگویی چو شعر برخوانم / کاین چه بسیار گوی کشخانیست (مسعودسعد: ۸۲).