کشتیلغتنامه دهخداکشتی . [ ک َ / ک ِ ] (اِ) سفینه . (برهان ) . سفینه و زورق و جهاز و هر مرکبی خواه بزرگ و یا کوچک که بدان بحرپیمائی کنند و از رودخانه های بزرگ عبور نمایند. (ناظم
گل کشتیلغتنامه دهخداگل کشتی . [ گ ُ ل ِ ک ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) گلی که پهلوانی به اراده ٔ کشتی نزد پهلوانی دیگر فرستد و این رسم در ولایت شایع است . (غیاث ) (آنندراج ) : نیست
برنهلغتنامه دهخدابرنه . [ ب َ ن َ ] (اِخ ) نام کشتی گیر و پهلوانی است معروف . (آنندراج ). نام یکی از پهلوانان ایران . (ناظم الاطباء).
اریکسلغتنامه دهخدااریکس . [ اِ ] (اِخ ) در اساطیر قدیمه ٔ یونان نام پسر زهره ربةالنوع عشق است و بسبب نیروی بسیار او هیچ پهلوانی در کشتی با وی تاب مقاومت نداشت بجز قهرمان مشهور یو
مهدی پهلوانلغتنامه دهخدامهدی پهلوان . [ م َ ی ِ پ َ ل َ] (اِخ ) محمدمهدی . شاعر و پهلوان بود و در قرن نهم می زیست و از برخی دانشها و کمالات بهره داشت و در کشتی گیری و پهلوانی سرآمد اقو