کسنیلغتنامه دهخداکسنی . [ ک ِ ] (اِ) صمغی است بدبوی که به عربی حلتیث گویند و معرب آن قسنی باشد و به این معنی باکاف فارسی هم آمده است [گسنی ] . (برهان ). انغوزه . حلتیث . (ناظم ا
کسنیلغتنامه دهخداکسنی .[ ک َ / ک ِ ] (اِ) مخفف کاسنی و آن گیاهی باشد دوایی و تلخ . (برهان ). کاسنی . (ناظم الاطباء) : روایح کرمت با ستیزه رایی طبعخواص نیشکر آرد مزاج کسنی را. ان
کاسنیلغتنامه دهخداکاسنی . (اِ) کسنه . کسنی . (برهان ). کاشنی . (هرمزدنامه ص 90). گیاهی که به تازی هندبا گویند و قسمی از آن دوائی و قسمی مزروع و برگهای آن مأکول . (ناظم الاطباء).
روایحلغتنامه دهخداروایح . [ رَ ی ِ ] (ع اِ) صورتی است از روائح بمعنی بویهای خوش یا ناخوش : روایح کرمت با ستیزه رویی طبعخواص نیشکر آرد مزاج کسنی را. انوری .و در این حالت روان فردو
کشنکلغتنامه دهخداکشنک . [ ک َ / ک ِ ن َ ] (اِ) غله ای است تیره رنگ و طعم آن میان ماش و عدس باشد و آن را مقشر کرده به گاو دهند گاو را فربه کند. (برهان ) (ناظم الاطباء). کَشنَک .
کمالغتنامه دهخداکما. [ ک ُ ] (اِ) گیاهی باشد به غایت بدبو و گنده و متعفن و آن را کمای نیز گفته اند. (برهان ). گیاهی باشد به غایت بدبو و گنده و متعفن . (آنندراج ). گیاهی بسیار ب
یعضیدلغتنامه دهخدایعضید. [ ی َ ] (ع اِ) خندریلی . کاسنی تلخ . قسمی کاهو. طلخشوق . خس السلاطه . هندباء بری . کاسنی صحرایی . طرخشقوق . ترخجقوق . امیرون . سرالیةالحمار. تلخ کاهو. خن