کسملغتنامه دهخداکسم . [ ک َ ] (ع اِ) گیاه خشک بسیار. || (اِخ ) نام جایی است . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
کسملغتنامه دهخداکسم . [ ک َ ] (ع مص ) رنج و سختی کشیدن جهت عیال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ورزیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کسب کردن . (از ناظ
کثملغتنامه دهخداکثم . [ ک َ ] (ع مص ) در دهان درآوردن خیار را و شکستن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). در دهان درآوردن خیار و مانند آن را و شکستن آن . (از ناظم
کثملغتنامه دهخداکثم . [ ک َ ث َ ] (ع اِ) نزدیکی . (ناظم الاطباء). رماه عن کثم ؛ انداخت او را از نزدیکی . (منتهی الارب )؛ از نزدیکی به آن تیرانداخت . (از ناظم الاطباء) (از اقرب
کثملغتنامه دهخداکثم . [ ک َ ث َ ] (ع مص ) قریب گردیدن و درنگ کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نزدیک گشتن و درنگی کردن . (از المنجد) (از اقرب الموارد). || سیر شدن و بزرگ شکم گش
کثملغتنامه دهخداکثم . [ ک َ ث ِ ] (ع ص ) درشت و غلیظ. (ناظم الاطباء). غلیظ از گل و نحو آن . (از المنجد). و رجوع به کَثِمَة شود.
کصملغتنامه دهخداکصم . [ ک َ ] (ع مص ) چیزی یا کسی را به سختی و ستم راندن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
کسمه شکستنلغتنامه دهخداکسمه شکستن . [ ک َ م َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) پیچ و تاب دادن زلف . (ناظم الاطباء).
کسمه شکستنلغتنامه دهخداکسمه شکستن . [ ک َ م َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) پیچ و تاب دادن زلف . (ناظم الاطباء).
کسمالغتنامه دهخداکسما. [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش صومعه سرا در شهرستان فومن . جلگه و معتدل و مرطوب است و 1667تن سکنه دارد. از رودخانه ٔ ماسوله مشروب می شود. (از
کسملةلغتنامه دهخداکسملة. [ ک َ م َ ل َ ] (ع مص ) گام نزدیک نهاده رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کسمهلغتنامه دهخداکسمه . [ ک َ م َ ] (ترکی ، اِ) موی چند باشد که زنان از سرزلف ببرند و پیچ و خم داده بر رخسار گذارند. (برهان ) (ناظم الاطباء). موی زلف که بر پیشانی ریزد و آن رامق