کسلانةلغتنامه دهخداکسلانة. [ ک َ ن َ ] (ع ص ) مؤنث کسلان یعنی زن سست و کاهل . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کسانهلغتنامه دهخداکسانه .[ ک َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، اِ) دیگری . دیگران . غیر. آنکه خودی نیست . اجنبی . (یادداشت مؤلف ) : بیدار و هشیوار مرد ننهددل بر وطن و خانه ٔ کسانه . ناصرخ
کستانهلغتنامه دهخداکستانه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (اِ) کستنه . ظاهراً از کلمه ٔ لاتینی کستانه مأخوذ است . شاه بلوط. (یادداشت مؤلف ).
کستانهلغتنامه دهخداکستانه . [ ک ُ ن َ ] (اِخ ) قریه ای است بین ری و ساوه و قسطانی بدانجا منسوب است . (از معجم البلدان ).
کسلان قیهلغتنامه دهخداکسلان قیه . [ ک َ ق َ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خدابنده لو از توابع قروه در استان کردستان . کوهستانی است و400تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
کسلانلغتنامه دهخداکسلان . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تیر چائی بخش ترکمان شهرستان میانه . کوهستانی است و 482 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
کسلةلغتنامه دهخداکسلة. [ ک َ س ِ ل َ ] (ع ص ) مؤنث کسل به معنی زن سست و کاهل . کسلانة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کسانهلغتنامه دهخداکسانه .[ ک َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، اِ) دیگری . دیگران . غیر. آنکه خودی نیست . اجنبی . (یادداشت مؤلف ) : بیدار و هشیوار مرد ننهددل بر وطن و خانه ٔ کسانه . ناصرخ
کستانهلغتنامه دهخداکستانه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (اِ) کستنه . ظاهراً از کلمه ٔ لاتینی کستانه مأخوذ است . شاه بلوط. (یادداشت مؤلف ).
کستانهلغتنامه دهخداکستانه . [ ک ُ ن َ ] (اِخ ) قریه ای است بین ری و ساوه و قسطانی بدانجا منسوب است . (از معجم البلدان ).
کسلان قیهلغتنامه دهخداکسلان قیه . [ ک َ ق َ ی ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خدابنده لو از توابع قروه در استان کردستان . کوهستانی است و400تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).