کرکرلغتنامه دهخداکرکر. [ ] (اِخ ) قصبه ای به آذربایجان . حاصلش غله و پنبه و انگور و میوه باشد و در حدود آن ضیاءالملک نخجوانی پلی بر رود ارس ساخته و از جمله کبارابنیه ٔ خیر است .
کرکرلغتنامه دهخداکرکر. [ ک َ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کولیوند بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد. تپه ماهور و سردسیر است و 120 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
کرکرلغتنامه دهخداکرکر. [ ک َ ک َ ] (اِخ ) شهری نزدیک بیلقان بناکرده ٔ انوشیروان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از معجم البلدان ). || ناحیه ای است از بغداد و قفص در آنجاست . (ا
کرکرلغتنامه دهخداکرکر. [ ک َ ک َ ] (ص ، اِ) گرگر. (آنندراج )(از انجمن آرا) (فرهنگ فارسی معین ). یکی از نامهای خدای تعالی است جل جلاله . (برهان ). نامی از نامهای خدای تعالی . (یا
کرکرلغتنامه دهخداکرکر. [ ک َ ک َ ] (ع اِ) غلاف نره ٔ شتر و گاو. (منتهی الارب ). غلاف نره ٔ شتر و تکه و گاو. (ناظم الاطباء).
کرکر کردنلغتنامه دهخداکرکر کردن . [ ک ِ ک ِ ک َ دَ ](مص مرکب ) خندیدن نه به حد. (یادداشت مؤلف ). || با حداقل درآمد زیستن . با اقل معاش ساختن .
کرکر و هرهرلغتنامه دهخداکرکر و هرهر. [ ک ِ ک ِ رُ هَِ هَِ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب )خنده نه به حد اعتدال . (یادداشت مؤلف ). خنده ٔ نامعتدل و ممتد اما فروتر از قهقهه . رجوع به کرکر شود.
کرکرانکلغتنامه دهخداکرکرانک . [ک َ ک َ ن َ ] (اِ) استخوان نرمی باشد که آن را به عربی غضروف خوانند. (برهان ). استخوان نرمی که بخایند و آن را کُرکُر نیز گویند به عربی غضروف خوانند. ک
کرکرةلغتنامه دهخداکرکرة. [ ک َ ک َ رَ ] (ع مص ) بارها برگردانیدن کسی را و چندین بار عود دادن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کوفتن دانه را و شکستن آن را و پاک کردن . || خن