کرشلغتنامه دهخداکرش . [ ک َ ] (اِ) چرک و ریم اندام . (ناظم الاطباء) (برهان ). رجوع به کرس ، کرسه و کرسنه شود. || سبوسه در پوست اندام . (ناظم الاطباء).
کرشلغتنامه دهخداکرش . [ ک َ / ک َ رَ ] (اِ) کرشه . (جهانگیری ) (آنندراج ). فریب . خدعه . (از ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ). مکر. (فرهنگ فارسی معین ) : ایلچی هیبت حسود ترادی
کرشهلغتنامه دهخداکرشه . [ ک َ ش َ / ش ِ ] (اِ) کرش . کرس . کریس . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بمعنی کرش است که فریب و خدعه باشد. (از برهان ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). آدم بازی دا
کرشیدنلغتنامه دهخداکرشیدن . [ ک َ رَ دَ / ک َ دَ ] (مص ) کرسیدن . کریسیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). فریب دادن . (برهان ) (ناظم الاطباء). فریفتن . (ناظم الاطباء). || آدم بازی دادن
کرشیونلغتنامه دهخداکرشیون . [ ک ِ شی یو ] (اِخ ) اهل واسط را گویند. (از معجم البلدان ). باشندگان واسط.(منتهی الارب ). اهل واسط. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). لان الحجاج لمّ