کردلانلغتنامه دهخداکردلان . [ ک ُ ] (اِخ ) قریه ای است سه فرسنگ بیشتر میانه ٔ جنوب و مشرق شنبه . (فارسنامه ٔ ناصری ).
کردانیدنلغتنامه دهخداکردانیدن . [ ک َ دَ ] (مص ) کنانیدن . کردن فرمودن . || ساختن . پرداختن . || تغییر دادن و از حالی به حالی درآوردن . (ناظم الاطباء). و ظاهراً در این معنی گردانیدن
کردکانلغتنامه دهخداکردکان . [ ] (اِخ ) شهرکی است [ به ناحیت کرمان ] بر راه رودان از پارس ، جائی با نعمت بسیار. (حدود العالم ).
کردکانلولغتنامه دهخداکردکانلو. [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومه ٔ شهرستان قوچان . کوهستانی و معتدل است و 306 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
کردماندلغتنامه دهخداکردماند. [ ک َدُ ن َ ] (اِ) گروهی گفته اند که قُردُمانیّة سلاحی است در خزاین ساسانیان و آن را کردماند نامیده اند، یعنی عمل میکند و می ماند. (از المعرب جوالیقی ص
کردانیدنلغتنامه دهخداکردانیدن . [ ک َ دَ ] (مص ) کنانیدن . کردن فرمودن . || ساختن . پرداختن . || تغییر دادن و از حالی به حالی درآوردن . (ناظم الاطباء). و ظاهراً در این معنی گردانیدن
کردکانلغتنامه دهخداکردکان . [ ] (اِخ ) شهرکی است [ به ناحیت کرمان ] بر راه رودان از پارس ، جائی با نعمت بسیار. (حدود العالم ).
کردکانلولغتنامه دهخداکردکانلو. [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومه ٔ شهرستان قوچان . کوهستانی و معتدل است و 306 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
کردماندلغتنامه دهخداکردماند. [ ک َدُ ن َ ] (اِ) گروهی گفته اند که قُردُمانیّة سلاحی است در خزاین ساسانیان و آن را کردماند نامیده اند، یعنی عمل میکند و می ماند. (از المعرب جوالیقی ص