کربلالغتنامه دهخداکربلا. [ ک َ ب َ ] (اِخ ) کربلاء : دفتر پیش آر و بخوان حال آنک شهره ازاو شد به جهان کربلاش . ناصرخسرو.هین مرو گستاخ در دشت بلاهین مران کورانه اندر کربلا. مولوی
کربلاءلغتنامه دهخداکربلاء. [ ک َ ب َ ] (اِخ ) کربلا. اعجمی و معرب است . (المعرب جوالیقی ص 191). موضعی است که حسین بن علی رضی اﷲ تعالی عنهما در آنجا کشته شد. (منتهی الارب ). مشهد ا
کربلائی رضاخانلغتنامه دهخداکربلائی رضاخان . [ ک َ ب َ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. جلگه ای و معتدل و سکنه ٔ آن 1122 تن است . از سیمین رود آب می گیرد. (ا
کربلائی قدملغتنامه دهخداکربلائی قدم . [ ک َ ب َ ق َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پایین ولایت بخش فریمان شهرستان مشهد. کوهپایه ، سردسیر و سکنه ٔ آن 112 تن است . صنایع دستی زنان آنجاقال
کربلاییلغتنامه دهخداکربلایی . [ ک َ ب َ ] (ص نسبی ) کربلائی . منسوب به کربلاء. || اهل کربلا. از مردم کربلا. || کسی که به زیارت کربلا رفته باشد. || عنوانی که روستاییان و عامه را دهن
kerbedدیکشنری انگلیسی به فارسیکربلا، محدود کردن، تحت کنترل دراوردن، ممانعت کردن، فرو نشاندن، محکم مهارکردن، دارای دیواره یا حایل کردن