کرامیانلغتنامه دهخداکرامیان . [ ک َرْ را ] (اِخ ) کَرّامیّة. پیروان ابوعبداﷲ محمدبن کرام نیشابوری . پیروان فرقه ٔ کرامیه : استاد ابوبکر در حضرت بود سخن کرامیان بمیان افتاد. (ترجمه
کامیان بالالغتنامه دهخداکامیان بالا. (اِخ ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، واقع در 42هزارگزی باختر الیگودرز و 16 هزارگزی باختر شوسه ٔ شاه زند و ازنا. ناحیه ای است
کامیان پائینلغتنامه دهخداکامیان پائین . (اِخ ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع در 42هزارگزی شمال باختری الیگودرز و 18هزارگزی باختر راه شاه زند به ازنا. ناحیه ای
کتامیانلغتنامه دهخداکتامیان . [ ک َ/ ک ُ ] (اِخ ) مردم کتامة. اهالی کتامه . رجوع به کتامة شود. || گروهی از لشکریان سلطان مصر که بنا بروایت ناصرخسرو در سفرنامه از قیروان در خدمت الم
کراملغتنامه دهخداکرام . [ ک َرْ را ](اِخ ) امام است کرامیه را. (منتهی الارب ). امام کرامیه را گویند که قائلند به اینکه معبودشان مستقر بر عرش است و جوهر است . (از اقرب الموارد).
کرامیلغتنامه دهخداکرامی . [ ک َ / ک َرْ را ] (ص نسبی ) انتسابی است به ابوعبداﷲ محمدبن کرام نیشابوری . (الانساب سمعانی ). منسوب به فرقه ٔ کرامیه . (یادداشت مؤلف ) : دیگر گروه متک
ماتریدیلغتنامه دهخداماتریدی . [ ت ُ ] (اِخ ) ابومنصور محمدبن محمدبن محمود ماتریدی . وفات او در 333 هجری قمری است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دانشمند بسیار معروف حنفی مؤلف «کتاب
تجسیملغتنامه دهخداتجسیم . [ ت َ ] (ع مص ) تناور کردن . (زوزنی ). چیزی را بزرگ کردن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). قرار دادن وگردانیدن آن را صاحب جسم و کلان تن ساختن آنرا. (