کبيردیکشنری عربی به فارسیبزرگ , با عظمت , سترک , ستبر , ادم برجسته , ابستن , داراي شکم برامده , خپله وچاق , شايان , قابل توجه , مهم , هزار دلا ر , بسيار عالي با شکوه , مجلل , والا , مشه
کبیرالدینلغتنامه دهخداکبیرالدین . [ ک َ رُدْ دی ] (اِخ ) پسر شیخ فخرالدین ابراهیم عراقی است و مادرش دختر شیخ بهاءالدین زکریای مولتانی بوده است که هنگام اقامت شیخ عراقی به مولتان به ه
کبیرآبادلغتنامه دهخداکبیرآباد. [ ک َ] (اِخ ) دهی است از دهستان کلیبر بخش کلیبر شهرستان اهر. کوهستانی و معتدل . سکنه 178 تن . آب از چشمه . محصول غلات و گردو. (از فرهنگ جغرافیایی ایرا
کبیرکوهلغتنامه دهخداکبیرکوه . [ ک َ ] (اِخ ) از کوه های منطقه ٔ لرستان و تنها کوه مرتفعی است که در آن ناحیه به نظر می آید و مردم محل «کورکوه » گویند. این کوه بزرگ و عریض حد فاصل بی
کبیرکوهیلغتنامه دهخداکبیرکوهی . [ ک َ ] (اِخ ) طایفه ای از کردان ساکن پشتکوه هستند. محل سکونت طوایف پشتکوه در جنوب کرمانشاه ، رودخانه ٔ صیمره ، دزفول ، بین النهرین است . (از جغرافیا
کبیرکوهلغتنامه دهخداکبیرکوه . [ ک َ ] (اِخ ) از کوه های منطقه ٔ لرستان و تنها کوه مرتفعی است که در آن ناحیه به نظر می آید و مردم محل «کورکوه » گویند. این کوه بزرگ و عریض حد فاصل بی
کبیرةلغتنامه دهخداکبیرة. [ ک َ رَ ] (ع ص ) تأنیث کبیر. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). || (اِ) گناه بزرگ . (اقرب الموارد). گناه و اثم . (ناظم الاطباء). مقابل صغیرة. ج ، کبیرات