کبوسلغتنامه دهخداکبوس . [ ک َ / ک ُ ] (ص ) کج و ناراست باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). کژ و ناراست را گویند. (آنندراج ). کژ باشد. (از فرهنگ اسدی ) : بجز بر آن صنم عاشقی فسوس آ
گیوسلغتنامه دهخداگیوس . [ گ ُ ] (ص ) ظاهراً مبدل کبوس و کیوس باشد به معنی خوئل و کژ. رجوع به کبوس و کیوس شود.
کیبوسلغتنامه دهخداکیبوس . [ ک َ / ک ِ / کی ] (ص ) کبوس و کج و ناراست . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).
کابوسلغتنامه دهخداکابوس . (اِخ ) کبوجیه در قرون بعد کبوج ، کبوز، کبوس و کابوس (قابوس ) شده . (ایران باستان ج 1 ص 479). و رجوع به قابوس و کبوجیه شود.
انوشیروانلغتنامه دهخداانوشیروان . [ اَ رَ ] (اِخ ) (بمعنی جاوید. جاویدان . دارای روان جاوید). ابن قبادبن فیروز. مادر وی دختری دهقان بود. قباد در نیشاپور اور ا بزنی گرفت . لقب وی کسری