کبودرلغتنامه دهخداکبودر. [ ک َ دَ ] (اِ) کرمکی باشد در آب و آن را ماهیان کوچک خورند. (برهان ). کرمکی خرد بود که در آب خورش ماهی خرد بود. (اوبهی ). کرمی است خرد و کوچک و آبی که ما
کبودرآهنگلغتنامه دهخداکبودرآهنگ . [ ک َ دَ هََ ] (اِخ ) نام یکی از قرای همدان است و طائفه ٔ جلیله ٔ حاجی لر قراقوزلو در آن متمکن و متوطن اند و فخرالمحققین حاجی محمد جعفر، متخلص به مج
کبودرآهنگلغتنامه دهخداکبودرآهنگ . [ ک َ دَ هََ ] (اِخ ) نام یکی از قرای همدان است و طائفه ٔ جلیله ٔ حاجی لر قراقوزلو در آن متمکن و متوطن اند و فخرالمحققین حاجی محمد جعفر، متخلص به مج
ازرق فامفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکبودرنگ؛ نیلگون؛ آسمانگون: ◻︎ ساغر می بر کفم نِه تا ز بر / برکشم این دلق ازرقفام را (حافظ: ۳۲).