کاکاولغتنامه دهخداکاکاو. (اِ) نوعی از بازی باشد و آن چنان است که یک کس دستها را بر زمین گذارد و فریاد کند که «کاکاو» و حریفان دیگر از اطراف او درآمده او را در باد شلاق گیرند، او
کاکاوندلغتنامه دهخداکاکاوند. [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنه شهرستان کرمانشاهان که در 12هزارگزی شمال باختر صحنه و 1500گزی شمال راه فرعی صحنه به سنقر در دامنه واقع و
کاکاوندلغتنامه دهخداکاکاوند. [ وَ ] (اِخ ) نام طایفه ای است از ایل ها و کردهای نواحی غرب و شمال غرب قزوین . (از آنندراج ) (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 112). || اسم یکی از طوایف اربعه
کاکاوندلغتنامه دهخداکاکاوند. [ وَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش دلفان شهرستان خرم آباد. این دهستان در شمال باختری بخش دلفان واقع و محدود است از شمال به کوه گردن و بخش کرمانشاه
کاکافرهنگ مترادف و متضاد۱. اخوی، برادر، داداش ۲. تنقلات، خشکبار ۳. اتابیک، لله، مربی ۴. خانهزاد، غلام
کاکاوندلغتنامه دهخداکاکاوند. [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنه شهرستان کرمانشاهان که در 12هزارگزی شمال باختر صحنه و 1500گزی شمال راه فرعی صحنه به سنقر در دامنه واقع و
کاکاوندلغتنامه دهخداکاکاوند. [ وَ ] (اِخ ) نام طایفه ای است از ایل ها و کردهای نواحی غرب و شمال غرب قزوین . (از آنندراج ) (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 112). || اسم یکی از طوایف اربعه