کاونجکلغتنامه دهخداکاونجک . [ وَ ج َ ] (اِ) خیار بادرنگی را گویند که سبز و تازه و بزرگ باشد. (برهان ) : شاعر که دید به قد کاونجک بیهوده گوی و نحسک و بوالکنجک . ابوالمؤید.ای قامت
کادنجکلغتنامه دهخداکادنجک . [ دَ ج َ ] (اِ) خیار بادرنگ که هنوز سبز بود. (اوبهی ). مصحف کاونجک . رجوع به همین لغ-ت ش-ود.
کارنجکلغتنامه دهخداکارنجک . [ رَ ج َ ] (اِ) خیار و بادرنگ را گویند که سبز و بزرگ باشد. (برهان ) (آنندراج ) : سیرش نکند خیار کارنجک . منجیک ترمذی (از فرهنگ نظام ).بعضی با واو بجای
کاولجکلغتنامه دهخداکاولجک . [ وَ ج َ ] (اِ) خیار بالنگ سبز و تازه و درشت . (ناظم الاطباء). کاونجک . رجوع به کاونجک شود.
بلکنجکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهویژگی هرچیز عجیب و خندهدار: ◻︎ ای صورت تو چو صورت کاونجک / هستی تو به چشم هرکسی بلکنجک (شهیدبلخی: مجمعالفرس: بلکنجک).
آرشلغتنامه دهخداآرش . [ رَ ] (اِ) اَرَش : شاعر که دید به قدِ کاونجک بیهوده گوی و نحسک و بوالکنجک از ...ن خر فروتر و پنج آرش می برجهد سبکتر اَز منجک .منجیک .
کادنجکلغتنامه دهخداکادنجک . [ دَ ج َ ] (اِ) خیار بادرنگ که هنوز سبز بود. (اوبهی ). مصحف کاونجک . رجوع به همین لغ-ت ش-ود.
کاولجکلغتنامه دهخداکاولجک . [ وَ ج َ ] (اِ) خیار بالنگ سبز و تازه و درشت . (ناظم الاطباء). کاونجک . رجوع به کاونجک شود.
گاونجکلغتنامه دهخداگاونجک . [ وَ ج َ ] (اِ) نوعی از خیار کوچک و تازه . (آنندراج ). کاونجک . رجوع به کاونجک شود. || رستنی باشد. (آنندراج ). || گوشت . (آنندراج ).