کامیدنلغتنامه دهخداکامیدن . [ دَ ] (مص ) خواستن و آرزو کردن . (ناظم الاطباء). خواهش نمودن . (آنندراج ). || رغبت داشتن . (ناظم الاطباء) : چو شاهی به کامی بکاهد روان خرد گردد اندر م
کامدینفرهنگ نامها(تلفظ: kāmdin) (در اعلام) نام دستورِ [وزیر] ' برزو قیام الدین ' که نسخهی بسیار خوبی از زراتشنامه را نوشت و از روی همان نسخه زراتشنامه به انگلیسی ترجمه شده است
کاویدنگویش اصفهانی تکیه ای: beǰüyi طاری: kâvây(mun) طامه ای: ǰovâɂan طرقی: kâvâymun کشه ای: gerdâymun نطنزی: ǰuvâɂan
کامشلغتنامه دهخداکامش . [ م ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از کامیدن . بکام بودن . در عیش و ناز و تنعم بسر بردن : نه دل بگرفت رامین را ز رامش نه ویسه سیرگشت از ناز و کامش . (ویس و رامین )
کیمونستنلغتنامه دهخداکیمونستن . [ ن ِ ت َ ] (هزوارش ، مص ) به لغت زند و پازند به معنی خواستن و طلبیدن باشد. (برهان ) (آنندراج ). به لغت زند و پازند، خواستن و طلبیدن و پرسیدن . (ناظم