کالولغتنامه دهخداکالو. (اِ) بدن و تن . کالوب . || نمونه . || نقشه . || قالب . || غضروف . || هرچیز نارسیده . (ناظم الاطباء). بمعنی اخیر ظاهراً صورت دیگری از کالک و کاله است . رجو
کالولغتنامه دهخداکالو. (اِخ ) کالوی . نام پهلوان تورانی : چو کالو بدید اندر آمد به پشت یکی گرز و یک تیغ هندی به مشت .فردوسی .
کالوئىگویش بختیارینوعى پاىافزار ابتدایى که احتمالاً چارُق باشد و قبل از گیوه مورد استفاده بوده است. طرز تهیه:یک قطعه چرم بزرگتر از کف پا که دور آن را به فاصله سه تا چهار سانتىمتر
کالوسیهلغتنامه دهخداکالوسیه . [ سی ی ِ ](اِخ ) ده کوچکی است از دهستان ای تیوند بخش مرکزی شهرستان شوشتر که در 82هزارگزی جنوب خاوری شوشتر و 4هزارگزی باختر شوسه ٔ مسجد سلیمان به هفتگل
کالوچلغتنامه دهخداکالوچ . (اِ) انگشت کوچک و خنصر. (ناظم الاطباء). انگشتک . خردک . کابلج . انگشت خردک . انگشت خرد. کلیک . کابلیچ . کالوج . آخرین انگشت . جانب وحشی کف دست یا پا. ||
کالوبلغتنامه دهخداکالوب . (اِ) تن و بدن . || نقشه . || نمونه . || صورت . || قالب . (ناظم الاطباء). کالو. رجوع به کالو شود.
کالوخلغتنامه دهخداکالوخ . (اِ) گیاهی باشد بدبوی . (برهان ). گیاهی باشد در غایت بدبوئی . (فرهنگ جهانگیری ). || گندناست و آن سبزیی باشد که خورند. (برهان ). گندنا باشد و آن را کالو
کالونلغتنامه دهخداکالون . (اِخ ) شهری است به خراسان از توابع بادغیس ، حمداﷲ مستوفی آرد: بادغیس از اقلیم چهارم طولش از جزایر خالدات «صه ل » و عرض از خط استوا «له ک ». قصبات کوه نق
کالویلغتنامه دهخداکالوی . (اِخ ) نام پهلوان تورانی . (فرهنگ شاهنامه ). رجوع به کالو در همین لغت نامه و فهرست ولف شود.