کافرکشلغتنامه دهخداکافرکش . [ ف ِ / ف َ ک ُ ] (نف مرکب ) کشنده ٔ کافران . آنکه کافران را بکشد : شاه در بر گرفت زاهد راشیر کافرکش مجاهد را.نظامی .
کافرکشلغتنامه دهخداکافرکش . [ ف َ ک ُ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش معلم کلایه شهرستان قزوین وسکنه ٔ آن 39 تن است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
کارکشتهلغتنامه دهخداکارکشته . [ ک ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مجرب . ورزیده . پخته . سخت آزموده . سخت مجرب به علت بسیار ورزیدن آن . ماهر به کثرت عمل . عظیم آزموده . نیک آزموده . مذل
مجاهدلغتنامه دهخدامجاهد. [ م ُ هَِ ] (ع ص ) کارزار کننده با دشمنان در راه خدا. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). به کافران کارزار کننده . (غیاث ) (آنندراج ). غازی . (محمودبن عمر)
کافرلغتنامه دهخداکافر. [ ف ِ ] (ع ص ، اِ) ضد مؤمن . بی دین . بی کتاب . ناگرونده . ناگرویده . ناخستو. (مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (دستورالاخوان )(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم
لَمْ يَکْفُرُواْفرهنگ واژگان قرآنکافرنشده و نمي شوند - کفر نورزيده و نمي ورزند(کلمه کفر در اصل به معناي پوشاندن است براي همين در عبارت " کَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ ﭐلْکُفَّارَ نَبَاتُهُ "به معناي
مجرب شدنفرهنگ مترادف و متضادکارکشته شدن، آزموده شدن، کارآزموده شدن، باتجربه شدن، تجربهدار شدن، ماهر شدن، کارآمدگشتن، متبحر شدن