کاشغرلغتنامه دهخداکاشغر. [ غ َ ] (اِخ ) کاجغر. گاجغر. کاچغر. کاژغر. (آنندراج ). از چینیان است و بر سرحدی است میان تبت و خرخیز وچین و یغما و مهتران کاشغر اندر قدیم از خلخ بودندی ی
کاشغرلغتنامه دهخداکاشغر. [ غ َ ] (اِخ ) در حال حاضر نام مرکز سنجاقی از ترکستان شرقی تابع دولت چین میباشد، و نیز قصبات : آرتوش ، اوپال ، طاش بالق ، بشکرم ، قزیل بوی ، و فیض آباد،
کاشغر دریالغتنامه دهخداکاشغر دریا. [ غ َ دَ / رْ ] (اِخ ) (یا قزل صو) سالی بیک گوید: نام نهری است که از میان شهر کاشغر میگذرد، و در قسمت اخیر خطه ٔ پامیر که اخیراً تحت استیلای روس درآ
کاشغریلغتنامه دهخداکاشغری . [ غ َ ] (ص نسبی ) کاجغری . (سمعانی ). منسوب است به کاشغر. رجوع به کاشغر شود : گوش تو سوی سماع و دست تو سوی شراب چشم تو سوی دو رخسار بت کاشغری . فرخی (د
کاشغریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. از مردم کاشغر: ◻︎ ایا شکسته سر زلف تُرک کاشغری / شکنج تو علم پرنیان شوشتری (عنصری: ۲۹۸).۲. تهیهشده در کاشغر: مشک کاشغری.
خاقان کاشغرلغتنامه دهخداخاقان کاشغر. [ ن ِ غ َ ] (اِخ ) پادشاه کاشغر است که نزد سلطان ملکشاه ابن الب ارسلان تحف و هدایا فرستاد و از او التماس عفو و بخشش کرد و برسولش گفت این پیغام را ب
ماه کاشغرلغتنامه دهخداماه کاشغر. [ هَِ غ َ] (اِخ ) به معنی ماه سیام است . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ماه سیام و ماه مقنع شود.
کاشغر دریالغتنامه دهخداکاشغر دریا. [ غ َ دَ / رْ ] (اِخ ) (یا قزل صو) سالی بیک گوید: نام نهری است که از میان شهر کاشغر میگذرد، و در قسمت اخیر خطه ٔ پامیر که اخیراً تحت استیلای روس درآ
کاشغریلغتنامه دهخداکاشغری . [ غ َ ] (ص نسبی ) کاجغری . (سمعانی ). منسوب است به کاشغر. رجوع به کاشغر شود : گوش تو سوی سماع و دست تو سوی شراب چشم تو سوی دو رخسار بت کاشغری . فرخی (د
کاشغریفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. از مردم کاشغر: ◻︎ ایا شکسته سر زلف تُرک کاشغری / شکنج تو علم پرنیان شوشتری (عنصری: ۲۹۸).۲. تهیهشده در کاشغر: مشک کاشغری.
خاقان کاشغرلغتنامه دهخداخاقان کاشغر. [ ن ِ غ َ ] (اِخ ) پادشاه کاشغر است که نزد سلطان ملکشاه ابن الب ارسلان تحف و هدایا فرستاد و از او التماس عفو و بخشش کرد و برسولش گفت این پیغام را ب
ماه کاشغرلغتنامه دهخداماه کاشغر. [ هَِ غ َ] (اِخ ) به معنی ماه سیام است . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ماه سیام و ماه مقنع شود.