کاسمویلغتنامه دهخداکاسموی . (اِ) کاسمو. موی خوک بود که کفشگران بر رشته بندند. (لغت فرس ). موی سبلت خوک و روباه باشد که کفشگران دارند. (صحاح الفرس ). موی خوک نر را گویند چه کاس بمع
کاسموفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده١. موی خوک.٢. موی زبر و خشن: ◻︎ چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ / چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار (فرخی: ۵۱).
کاسموفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده١. موی خوک.٢. موی زبر و خشن: ◻︎ چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ / چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار (فرخی: ۵۱).
شتیرلغتنامه دهخداشتیر. [ ش ِت ْ تی ] (ع ص ) مرد بسیارشر و بسیارعیب و بدخوی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کاسموی . (مهذب الاسماء) .
انهلابلغتنامه دهخداانهلاب . [ اِ هَِ ] (ع مص ) برکنده گردیدن موی . (منتهی الارب ). برهنه شدن از کاسموی . برکنده شدن کاسموی . (ناظم الاطباء). برکنده موی شدن . (منتهی الارب ).