کار کشیدنلغتنامه دهخداکار کشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ](مص مرکب ) کار کشیدن از کسی ؛ او را بکار واداشتن .
کارفرهنگ مترادف و متضاد۱. پیشه، حرفه، شغل، کسب، مشغله ۲. نقش، وظیفه ۳. منصب ۴. عمل، فعل، کردار ۵. امر، ماجرا ۶. ساخت، صناعت ۷. تقدیر، سرنوشت، مرگ ۸. اتفاق، پیشامد، حادثه، ماوقع ۹. مسا
کاردیکشنری فارسی به انگلیسیact, action, activity, affair, billet, business, calling, career, doing, duty, effort, employment, enterprise, errand, function, handiwork, ism _, job, labor, l
اعتصابفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدست از کار کشیدن گروهی از کارگران یا کارمندان برای اعتراض یا رسیدن به هدفی خاص.