بی کارلغتنامه دهخدابی کار. (ص مرکب ) (از: بی + کار) بی شغل . بدون شغل و پیشه . بی صنعت . (ناظم الاطباء). بی سرگرمی . بی مشغولیت . غیرمشتغل بکاری . بی اشتغال به امری : کشاورز و آهن
فضولیلغتنامه دهخدافضولی . [ ف ُ ] (ص نسبی ) آنکه کار بی فایده کند و در پی مالایعنی رود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که کار بیهوده کند. || آنکه بی جهت در امور دیگران مدا
بی کارلغتنامه دهخدابی کار. (ص مرکب ) (از: بی + کار) بی شغل . بدون شغل و پیشه . بی صنعت . (ناظم الاطباء). بی سرگرمی . بی مشغولیت . غیرمشتغل بکاری . بی اشتغال به امری : کشاورز و آهن
بیهوده کارلغتنامه دهخدابیهوده کار. [ دَ / دِ ] (ص مرکب ) کسی که کار بی فایده و بی حاصل میکند. (ناظم الاطباء). میاط: اِهزال ؛ بیهوده کار یافتن کسی را. هَزِل ؛ نیک بیهوده کار. (منتهی ال
خشک جنباندنلغتنامه دهخداخشک جنباندن . [ خ ُ جُم ْ دَ ] (مص مرکب ) کار بی فایده و حرکات بی نفع کردن : کم شنیدم چو تو لت انبانی تر فروشی و خشک جنبانی .سنائی .
منفحلغتنامه دهخدامنفح . [ م ِ ف َ ] (ع ص ) آنکه در کار بی فایده و نامقصود درآید و در هر امر پیش گردد و دخل نماید. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه کار بی فایده کند و آنکه در هر چ