کاروانیلغتنامه دهخداکاروانی . [ کارْ / رِ ] (ص نسبی ) منسوب به کاروان . مسافر. سفری . مقابل و شهری . حضری . عیر. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ) : به چه ماند به خوان کاروانگاه همیشه
بارگیری کاروانیconvoy loadingواژههای مصوب فرهنگستانبارگیری عمدۀ یک یگان با آماد و تجهیزات وابسته به آن در شناورهایی که گروهی حرکت میکنند
کاروانسراگویش اصفهانی تکیه ای: kârvunsarâ طاری: kârumserâ طامه ای: ---------- طرقی: kâmsörâ کشه ای: kâmsorâ نطنزی: kârvunserâ
کاردانیفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزمودگی، استادی، بصیرت، تخصص، حذاقت، خبرگی، کارآیی، کارآزمودگی، مهارت، وقوف ۲. فوقدیپلم ≠ بیتجربگی
فیلمخودروcinemobileواژههای مصوب فرهنگستانخودرو یا کاروانی از خودروهای بزرگ مجهز به ابزارهای ضروری تولید و پستولید و امکانات تدارکاتی مخصوص فیلمبرداری خارج از استودیو
رنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهشتر قوی که برای جفتگیری نگه میدارند: ◻︎ کاروانی بیسرا کم داد جمله بارکش / کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ (فرخی: ۴۵۳).
خان نجارلغتنامه دهخداخان نجار. [ ن َج ْ جا ] (اِخ ) منزلی از منازل کاروانی میان کرمانشاهان و کاظمین و ظاهراً در عراق عرب است .
کاروان زنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دزدی که به کاروان حملهکرده و اموال کاروانیان را غارت میکند.۲. [مجاز] دلربا.