کاروانکشلغتنامه دهخداکاروانکش . [ کارْ / رِ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) سرهنگ کاروانیان و کاروان سالار. (ناظم الاطباء) : ز عطاری نافه ٔ یاسمن صبا کاروانکش بملک ختن .ظهوری (از آ
کاروانکشلغتنامه دهخداکاروانکش . [ کارْ / رِ ک ُ ] (اِ مرکب ) درختکی است که در نقاط خشک و کوهستانی میروید و در رودبار در ارتفاع 400 و در کرج در 1400 گزی دیده شده است ،و در هرات از آن
کاروانکشلغتنامه دهخداکاروانکش . [ کارْ / رِ ک ُ ] (اِخ ) (ستاره ٔ...) ستاره ٔ بحری . شعری . شباهنگ . (برهان قاطع). || زهره .
کاروان کشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (نجوم) = شِعرا = شعرای یمانی۲. (زیستشناسی) درختچهای با ساقۀ سفید که معمولا در نقاط کوهستانی میروید.
کاروانکلغتنامه دهخداکاروانک . [ کارْ / رِ ن َ ] (اِ) کاردانک . چفتک . چوبینه . (رشیدی ). چوبینک . چوبین . چوبنه . جفنک . جفتک . چکرنه . قرلی . چخرق . دلیجه . نام جانوری است پرنده ک
کاروانکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمرغی شبیه مرغابی با منقار دراز و پاهای بلند؛ چفنک؛ چفتک؛ جفتک؛ چکرنه؛ جگرنه؛ چوبینه؛ چوبینک؛ چوبنه.
کاروانکcaravanواژههای مصوب فرهنگستاننوعی خودرو یا واگنی که به خودرو وصل میشود و دارای امکاناتی از قبیل تختخواب و مبلمان و وسایل شستوشو است
کاروانک تاشوfolding caravanواژههای مصوب فرهنگستاننوعی کاروانک جمعشو و بازشو که بهصورت یدک پشت وسیلۀ نقلیۀ جادهای وصل میشود و در آن خدمات اقامتی و تسهیلات خودپذیرا فراهم است
کاروانک ثابتstatic caravanواژههای مصوب فرهنگستانکاروانکی اساساً ایستا، اما قابل حمل که در یک مکان مستقر است
شیرخشتلغتنامه دهخداشیرخشت . [ خ ِ ] (اِ مرکب ) شیره ای که از بعضی اشجار تراوش می کند و مسهل آرام و نیکوییست در اطفال . (ناظم الاطباء) (از غیاث ). نباتیست طبی ، از گیاهی که در کوه
شعریلغتنامه دهخداشعری . [ ش َ را / ش ِ را / ش ُ را ] (اِخ ) نام دو ستاره ، یکی شعری العَبور ودیگری شعری الغمیصاء. شعری العبور که شعرای یمانی گویند ستاره ای است بسیار روشن که بعد
کاروانکلغتنامه دهخداکاروانک . [ کارْ / رِ ن َ ] (اِ) کاردانک . چفتک . چوبینه . (رشیدی ). چوبینک . چوبین . چوبنه . جفنک . جفتک . چکرنه . قرلی . چخرق . دلیجه . نام جانوری است پرنده ک