کارش زار بودنلغتنامه دهخداکارش زار بودن . [ رَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از دشوار و مشکل شدن کار بر کسی . پیچیده شدن کار.
کارش زار بودنلغتنامه دهخداکارش زار بودن . [ رَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از دشوار و مشکل شدن کار بر کسی . پیچیده شدن کار.
کارلغتنامه دهخداکار. (اِ) آنچه از شخص یا چیزی صادر گردد و آنچه شخص خود را بدان مشغول سازد و فعل و عمل وکردار. (ناظم الاطباء). آنچه کرده و بجا آورده شود که الفاظ دیگرش عمل و فعل
شکسته باللغتنامه دهخداشکسته بال . [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) مرغی که بال وی شکسته باشد. (ناظم الاطباء). شکسته بازو. شکسته پر : کآن مرغ شکسته بال چونست کارش چه رسید و حال چونست .
بزمیلغتنامه دهخدابزمی . [ ب َ ] (اِخ ) غیاث الدین محمد. از مردم معروف استراباد بود و دوبیتی خوب میساخت . ابیات زیر از اوست :از ناوک غمت دل بیحاصلم پر است پیشت چگونه زار نگریم دل
دلسرد شدنلغتنامه دهخدادلسرد شدن . [ دِ س َ ش ُ دَ ](مص مرکب ) ملول و ناخوش شدن . (از آنندراج ). اشتیاق پیشین را بالتمام نداشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). نومید شدن . دماغ سوخته شدن . (