کاردیلغتنامه دهخداکاردی . (ص نسبی ) منسوب به کارد.- گوسفند (گاو) کاردی ؛ گوسفند و گاوی که برای کشتن پرورش دهند.|| (اِ) شفتالوی بزرگ دیررس . قسمی شفتالوی درشت وپرآب و خوش طعم دیر
کاردیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. قطعهقطعه.۲. زخمی.۳. ویژگی میوهای که هستۀ آن بهراحتی جدا نمیشود. کاردی کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز]١. زدن ضربههای پیوسته با کارد به قطعۀ گوشت جهت آ
کاردی کردنلغتنامه دهخداکاردی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آماده ساختن گوشت را برای کباب بوسیله ٔ دم کارد. با دم کارد بسیار بر گوشت زدن تا آسانتر کباب شود.
کاردی کردنلغتنامه دهخداکاردی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آماده ساختن گوشت را برای کباب بوسیله ٔ دم کارد. با دم کارد بسیار بر گوشت زدن تا آسانتر کباب شود.