کارجویلغتنامه دهخداکارجوی . (نف مرکب ) کارجو. آنکه شغل خواهد. بیکاری که کار طلبد. کارجوینده . جویای کار. || منهی : بیامد چو نزدیک قیصر رسیدیکی کارجویش بره بر، بدید. فردوسی .بسی یا
کاجویلغتنامه دهخداکاجوی . (اِخ ) (امیر ...) از دلاوران درگاه دانشمند بهادر. دانشمند بهادر رااین کلمات خوش آمد به رفتن حصار راغب و مایل گشت پسر خود لاغری را پیش خواند و گفت با بیس
کارجوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کارجوینده؛ جویای کار؛ آنکه جویای شغلی است.۲. (اسم، صفت) [مجاز] مٲمور؛ خبردهنده.
پیدائیلغتنامه دهخداپیدائی . [ پ َ / پ ِ ] (حامص ) حالت و چگونگی پیدا. ظهور. مقابل نهان . وضوح . روشنی . استبانت . ابانت . آشکاری . ذیوع . شهود. هویدائی . مقابل پنهانی : زش ازو پاس
پیکارجویلغتنامه دهخداپیکارجوی . [ پ َ / پ ِ] (نف مرکب ) پیکارجو. که پیکار جوید. که رزم کردن خواهد. که نبرد کردن خواهد. که حرب طلبد : بسی نامدار انجمن شد بر اوی بر آن هفت فرزند پیکار