کاجرمهلغتنامه دهخداکاجرمه . [ ] (اِخ ) قریه ای است در ناحیه ٔ رودبار تهران که در اطراف آن معادن زغال سنگ و آهن موجود است . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 354 و جغرافیای اقتصادی ص 39 و 23
ذريعةدیکشنری عربی به فارسیشتاب , عجله , کارمهم , اقدام مهم , اقتضاء , بهانه , عذر , دستاويز , مستمسک , بهانه اوردن
کرملغتنامه دهخداکرم . [ ک َ ] (ع مص ) غلبه کردن بر کسی در کرم . یقال : کارمه فکرمه ؛ای فاخره فی الکرم فغلبه فیه . (از اقرب الموارد).
شاهابلغتنامه دهخداشاهاب . (اِ مرکب ) شاه آب . رنگ سرخی باشد که مرتبه ٔ اول از گل کاژیره کشند. (برهان قاطع). آب سرخی که از گل کاجره حاصل شود بعد از زردآب . (انجمن آرا) (آنندراج ).