ژلغتنامه دهخداژ. (حرف ) ژی یا زاء معقوده و یا زاء فارسی . نشانه ٔ حرف چهاردهم از حروف تهجّی است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد نیست (مگر اینکه قائم مقام زاء باشد) و در حساب ت
ژرمنلغتنامه دهخداژرمن . [ ژِ م َ ] (اِخ ) (قدیس ) او را ژرمن کوزَن گویند. وی در پیبراک نزدیکی تولوز بسال 1579 م . متولد شد و بسال 1601 در همانجا درگذشت . مقبره ٔ او زیارتگاه مرد
ژرمنلغتنامه دهخداژرمن . [ ژِ م َ ] (اِخ ) (قدیس ) نام اسقف اکسر و متولد در همان شهر در حدود سال 390 و متوفی در راوِن بسال 448 م . ذکران او روز 31 ژوئیه است .
ژرمنلغتنامه دهخداژرمن . [ ژِ م َ ] (اِخ ) (قدیس ) نام اسقف پاریس . مولد در نزدیکی اُتُن بسال 496 و وفات در پاریس بسال 576 م . ذکران وی روز 28 ماه مه است .
ژرمنلغتنامه دهخداژرمن . [ ژِ م َ ] (اِخ ) اگوست ژان . نام کنت ِ مونت فرت و سیاستمدار فرانسوی . مولد پاریس بسال 1786 و وفات در همانجا بسال 1821 م .
ژرمن لوکسروآلغتنامه دهخداژرمن لوکسروآ. [ ژِ م َ لُک ْ س ِ ] (اِخ ) (کلیسای مقدس ) نام کلیسائی قدیمی در پاریس مقابل لوور. اساس ساختمان آن در قرن ششم میلادی گذارده شده است .
ژرمن دپرهلغتنامه دهخداژرمن دپره . [ ژِ م َ دِ رِ ] (اِخ ) (اِگلیز سن ...) نام یکی از کلیساهای مشهور و بسیار قدیم پاریس که تاکنون برپاست . این کلیسا را شیلدبر اول بسال 558 م . بنا کرد
ژرمن دپرهلغتنامه دهخداژرمن دپره . [ ژِ م َ دِ رِ ] (اِخ ) (فوار دُسن ...) یکی از قدیمترین و مشهورترین نقاط پاریس . در آغاز هر سال میلادی و پانزده روز بعد از عید پاک (فصح ) این بازار
ژروزالملغتنامه دهخداژروزالم . [ ژِ ل ِ ] (اِخ ) ژان فردریک گیوم .عالم کلامی پرتستانی مذهب از مردم آلمان . مولد بسال 1709 در اسنابروک و وفات بسال 1789 م . در برونسویک .
ژروزالملغتنامه دهخداژروزالم . [ ژِ ل ِ ] (اِخ )الیز. نام زنی ادیبه از مردم آلمان . نام مستعار الیز ویداکوویخ . او بسال 1877 م . در وین متولد شد و در بوئنوسایرس اقامت داشت .
ژندهلغتنامه دهخداژنده . [ ژَ دَ ] (اِخ ) مخفف ژنده رزم . رجوع به ژنده رزم و ژند شود : زمانی همی بود سهراب دیرنیامد بنزدیک او ژنده شیر. فردوسی .چو بشنید سهراب برجست زودبیامد بر ژ
ژلغتنامه دهخداژ. (حرف ) ژی یا زاء معقوده و یا زاء فارسی . نشانه ٔ حرف چهاردهم از حروف تهجّی است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد نیست (مگر اینکه قائم مقام زاء باشد) و در حساب ت
جوژه دوکلغتنامه دهخداجوژه دوک . [ ژَ / ژِ ] (اِ مرکب ) رخنه وشکاف کمر دوک را گویند که در وقت رشتن پنبه ریسمان چرخ را بر آن اندازند. (برهان ). شکاف کمر دوک که ریسمان در آن افتد در وق