ژلغتنامه دهخداژ. (حرف ) ژی یا زاء معقوده و یا زاء فارسی . نشانه ٔ حرف چهاردهم از حروف تهجّی است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد نیست (مگر اینکه قائم مقام زاء باشد) و در حساب ت
ژنهلغتنامه دهخداژنه . [ ژَ ن َ / ن ِ ] (اِ) نیش سوزن . || نیش جانوران گزنده مانند زنبور و پشه و امثال آن . (برهان ). صاحب آنندراج گوید تبدیل زنه است .
ژنهلغتنامه دهخداژنه . [ ژِ ن ِ ] (اِخ ) (قدیس ) نام آرتیست و ممثل رومی معاصر دیوکلسین امپراطور روم . او در سال 286 یا 303 م . به جرم نصرانیت به شهادت رسید. وی قهرمان تراژدی «رُ
کژنهلغتنامه دهخداکژنه . [ ک َ ن َ/ ن ِ ] (اِ) پرگاله و آن وصله بود که بر جامه زنند.(فرهنگ اسدی ). پینه و وصله و پاره را گویند که بر جامه دوزند و به عربی رقعه خوانند. (برهان ) (آ
گژنهلغتنامه دهخداگژنه . [ گ َ ن َ / ن ِ ] (اِ) جغد. بوم . صرد. به ترکی کوجکن یا کوجوکن گویند و پر او را به تیرکمان می بندند. (شعوری ج 2 ورق 305). رجوع به گژگن شود.
ژوونهلغتنامه دهخداژوونه . [ وِ ن ِ ] (اِخ ) ژان . نام نقاش تاریخ فرانسه . متولد در روئن و متوفی به پاریس (1644 یا 1647-1717 م .).
کَژنهpatch 2واژههای مصوب فرهنگستانمحدودۀ تغییر رنگ یا تغییر شکلیافتهای در پوست یا غشاهای مخاطی که، به سبب التهاب و پرخونی و برجستگی و جز آنها، از قسمتهای مجاور متمایز میشود
کژنهادلغتنامه دهخداکژنهاد. [ ک َ ن ِ / ن َ ] (ص مرکب ) کژطبیعت . بدسرشت . کژسرشت . کج خلقت . مقابل راست نهاد.
ژروزالملغتنامه دهخداژروزالم . [ ژِ ل ِ ] (اِخ ) ژان فردریک گیوم .عالم کلامی پرتستانی مذهب از مردم آلمان . مولد بسال 1709 در اسنابروک و وفات بسال 1789 م . در برونسویک .
ژروزالملغتنامه دهخداژروزالم . [ ژِ ل ِ ] (اِخ )الیز. نام زنی ادیبه از مردم آلمان . نام مستعار الیز ویداکوویخ . او بسال 1877 م . در وین متولد شد و در بوئنوسایرس اقامت داشت .
ژندهلغتنامه دهخداژنده . [ ژَ دَ ] (اِخ ) مخفف ژنده رزم . رجوع به ژنده رزم و ژند شود : زمانی همی بود سهراب دیرنیامد بنزدیک او ژنده شیر. فردوسی .چو بشنید سهراب برجست زودبیامد بر ژ
ژلغتنامه دهخداژ. (حرف ) ژی یا زاء معقوده و یا زاء فارسی . نشانه ٔ حرف چهاردهم از حروف تهجّی است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد نیست (مگر اینکه قائم مقام زاء باشد) و در حساب ت
جوژه دوکلغتنامه دهخداجوژه دوک . [ ژَ / ژِ ] (اِ مرکب ) رخنه وشکاف کمر دوک را گویند که در وقت رشتن پنبه ریسمان چرخ را بر آن اندازند. (برهان ). شکاف کمر دوک که ریسمان در آن افتد در وق