ژکانلغتنامه دهخداژکان . [ ژَ / ژُ ] (نف ) در حال ژکیدن . آنکه ژکد. کسی که با خود دمدمه کند از دلتنگی . (لغت فرس ). آنکه با خود دَندد از خشم و نرم نرم گرید. (صحاح الفرس ). کسی که
ژکانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که از روی خشم و دلتنگی با خود حرف زده و قرقر میکند؛ ژکنده؛ درحال ژکیدن: ◻︎ هشیوار و از تخمهٴ گیوگان / که بر درد و سختی نگردد ژکان (فردوسی: ۲/۱۶۲).
جکانلغتنامه دهخداجکان . [ ج ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان بم پشت شهرستان سراوان نزدیک مرز پاکستان . سکنه ٔ آنجا 30 تن اند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
جکانلغتنامه دهخداجکان . [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از بخش نیکشهر شهرستان چاه بهار در 27هزارگزی شمال باختری نیکشهر و 6هزارگزی شمال باختر شوسه ٔ چاه بهار به ایرانشهر. کوهستانی و گرمسی
جکانلغتنامه دهخداجکان . [ ج َک ْ کا ] (اِخ ) محله ای است بر دروازه ٔ شهر هرات . و جکانی نسبت بدانجاست . (معجم البلدان ).
لندلندکنانلغتنامه دهخدالندلندکنان . [ ل ُ ل ُ ک ُ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) در حال لُندلُند کردن . ژکان . غرغرکنان .
ژکندهلغتنامه دهخداژکنده . [ ژَ / ژُ ک َ دَ / دِ ] (نف ) کسی که همی ژکد و زیر لب از روی اِعراض سخن گوید. لندلندکننده . غرغرکننده . ژکان .
کاکالغتنامه دهخداکاکا. (اِ) برادر کلان را گویند. || غلام قدیمی که در خانه پیر شده باشد. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شیرازیان کاکا سیاه گویند. (آنندراج ). || مرد
گیوگانلغتنامه دهخداگیوگان . [ وْ ] (اِخ ) نام یکی از پهلوانان ایران است که پسر او گرازه نام داشت . (فرهنگ جهانگیری ). نام پهلوانی است ایرانی . (برهان قاطع). نام یکی از پهلوانان ای
رکانلغتنامه دهخدارکان . [ رَ ] (ص ) سخن گویان با خود آهسته آهسته از روی قهر و خشم و بر این معنی با «زای » نقطه دار هم آمده . (آنندراج ) (برهان ) (از شعوری ج 2 ورق 12). کسی که از