ژوفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدریا: ◻︎ مرد ملاح تیز اندکرو / راند بر باد کشتی اندر ژو (عنصری: ۳۶۹).
ژولغتنامه دهخداژو. [ ژَ /ژُو ] (اِ) دریا بود. (لغت نامه ٔ اسدی ) : مرد ملاح تیز اندک رو راند بر باد کشتی اندر ژو.عنصری .
جولغتنامه دهخداجو. [ ج َ / جُو ] (اِ) غله ایست معروف که به تازی شعیر گویند. (آنندراج ). غله ایست معروف که به اسب و استر و امثال آن دهند. (برهان ). گیاهی از خانواده ٔ گندمیان ج
جولغتنامه دهخداجو. (اِ) چوبی باشد که بوقت زمین شدیار [ شیار ] کردن بر گردن گاو گذارند. (برهان ). مخفف جوغ . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). یوغ . || مرتبه ٔ نودوششم از خلوص زر که آنر
جولغتنامه دهخداجو. (اِمص ) از جوییدن . جُستن :جست و جو؛ جستجو. (فرهنگ فارسی معین ). || (فعل امر) جوی . بجوی . (فرهنگ فارسی معین ). || (نف مرخم ) جو(ی ) نعت فاعلی از جُستن ، جو
ژوری شامبرتنلغتنامه دهخداژوری شامبرتن . [ ژِوْ ب ِ ت َ ] (اِخ ) نام کرسی بخش در ایالت «کت دُر» از ولایت دیژُن واقع در دامنه ٔ کت دُر، دارای راه آهن و 1518 تن سکنه و شرابهای مشهور.