ژغارلغتنامه دهخداژغار. [ ژَ ] (اِ) سختی . (برهان ). مقابل سستی . استحکام . درشتی . صلابت . || سختی و محنت . (آنندراج ). || گیاهی که بدان جامه رنگ کنند. (برهان ). زغار. (آنندراج
ژغارهلغتنامه دهخداژغاره . [ ژَ رَ / رِ ] (اِ) نان ارزن . (برهان ) : رفیقان من با می و ناز و نعمت منم آرزومند یک تا ژغاره . ابوشکور.گروهی از من امید سورمی دارندمرا تحیّر نان ژغاره
ژغارهلغتنامه دهخداژغاره . [ ژَ رَ / رِ ] (اِ) نان ارزن . (برهان ) : رفیقان من با می و ناز و نعمت منم آرزومند یک تا ژغاره . ابوشکور.گروهی از من امید سورمی دارندمرا تحیّر نان ژغاره
آلرلغتنامه دهخداآلر. [ ل َ ] (اِ) سرین . آلست . آرست : بیکی گرم تپانچه که بر آن آلر تو بزدم جنگ چه سازی چه کنی بانگ و ژغار؟ ابوالمثل بخاری .بینی آن جزبن اندام تو و آلر توجان من
زغارولغتنامه دهخدازغارو. [ زَ رَ / رو ] (اِ) خانه ٔ فواحش و قحبه خانه را گویند. (برهان ). جنده خانه . قحبه خانه . خانه ٔ فواحش .(ناظم الاطباء). ژَغارو خانه ای که در آن زنان بدکار
ژغالهلغتنامه دهخداژغاله . [ ژَ ل َ / ل ِ ] (اِ)نان ارزن . (برهان ). رجوع به ژغاره شود : رفیقان من با می و ناز و نعمت منم آرزومند یک تا ژغاله . ابوشکور (از فرهنگ شعوری ).|| ناف حی