ژلغتنامه دهخداژ. (حرف ) ژی یا زاء معقوده و یا زاء فارسی . نشانه ٔ حرف چهاردهم از حروف تهجّی است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ عدد نیست (مگر اینکه قائم مقام زاء باشد) و در حساب ت
ژوژمانواژهنامه آزادیک کلمه فرانسوی(jugement) و در انگلیسی (judgment) به معنی قضاوت کردن،(بعضی مواقعا از "ژوژه " هم استفاده می شود.)
دژمانلغتنامه دهخدادژمان . [ دِ / دُ ] (اِ مرکب ) افسوس و دریغ داشتن و حسرت . (برهان ) (آنندراج ). دژوان . || (ص مرکب ) دژمنش . متأسف . اندوهگین : چو شاهنشه زمانی بود دژمان به خش
کژوژلغتنامه دهخداکژوژ. [ ک َژْ وَ ] (نف مرکب ) کج وز. کژوزنده . بادی که کج وزد. باد مخالف . نکباء. (التفهیم ).
ژرژللغتنامه دهخداژرژل .[ ژُ ژِ ] (اِخ ) آبه ژان فرانسوا. سیاستمدار فرانسوی متولد و متوفی در برویر(وُژ) (1731-1813 م .).
ژوژکلغتنامه دهخداژوژک . [ ژَ ] (اِ) در برخی از نسخ فرهنگ جهانگیری و بعض کتب لغت در معنی این کلمه آمده : بمعنی پرنده ٔ سرخ فام که بقدر گنجشک است و آن را سرخاب نیز گویند. بنابراین
ژوژهلغتنامه دهخداژوژه . [ ژَ / ژِ ] (اِ)ژوژ. کوله . خارپشت . (برهان ). رجوع به ژوژ و کوله شود. ژوژه که هیئت باستانی آن ژوژک است در تفسیر پهلوی (زند) کتاب وندیداد دوژک است که به